عاشق دل تنها

. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی

من خسته ام . . .

خسته ام ... از اين زندگی ... از اين دنيای به ظاهر زيبا ... از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...

خسته ام ... از دوری ... از درد انتظار از اين بيماری نا علاج .

خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ . . .

خسته ام ... اری پروردگارم ، از اين دنيا خسته ام ، از ادم هايش ، از دروغ هايش ، از نيرنگ هايش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت .

چرا اندکی محبت در ميان دل مردم نيست ؟

چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هايت نيست ؟

همش دروغ پيدا است ، همش نيرنگ پيدا است ... ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست ، ديگر عشقی پاک ومقدس در ميان مردم نيست ، سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ...

 ای خدايم ... ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نيرنگ مانده است ؛ من خسته ام ... از اين همه بی وفايی ... از اين همه درد انتظار ... از اين همه حسرت ... از اين همه اشک ... از اين همه ناله و فغان ... خسته ام ... اری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام ، از دست اين زندگی که برايم سياه بختی اورده است ، خسته ام ... از دست همه خسته ام ... از دست روزگار بی معرفت ، از دست مردم بی معرفت ، ای خدايم ديگر از زندگی سيرم ... از خودم سيرم ... از دنيا سيرم...ای خدايم گوش کن صدايم ... من خسته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:55  توسط عاشق دل تنها  | 

دلم میخواست . . .

دلم مي خواست من باشمو تو با يک دنياي خالي .

دوست داشتم تو باشي منو دو قلب ﭘر احساس .

اما نميشه بدون تو دنيا برام ارزشي نداره ، کاش خودم مي مردم ، اما مرگ لحظه هاي ﭘر احساس زندگيمو

نمي ديدم .

خدايا چه سخته ، تحملش چه سخته .
اما مي دونم که اگه نشد باهم باشيم ، اما قلبامون هنوز باهمه ، من الان بيش از هر زماني اون دلي که بهم دادي تو قلبم حس مي کنم .
امشب اگه تنهام ، اگه نيستي باهم اشک بريزيم ، اما ضربان قلبتو توي دلم احساس مي کنم .
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمي برد ، امشب از درد جدايي و غم نبودنت نمي تونم بخوابم .
نيستي اما من حست مي کنم ، باهام حرف نمي زني اما من صداتو مي شنوم که تو دلت داري حرف مي زني .

نمي بينمت اما با همه وجود تو ذهنمي الان به ياده لحظه آخر افتادم ، لحظه آخر صدات لرزيد ، صداي منم لرزيد
وقتي صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد ، تازه فهميدم که ديگه هرگز اين صدارو نمي شنوم ، اشک ريختم ، اما چيزي عوض نشد .
من موندم با يک جاده بي انتها که از اين به بعد کسي رو براي همراهي ندارم ، چه دردناک بود اون لحظه قدرت تحملشو نداشتم ، اما چاره اي جز تحمل نداشتم .
زندگي با من چي کار کرد ؟ امشب چه طولاني شده ، بغضمم نميشکنه ، امشب همه چيز عزاب آور شده ، سکوت ، بغض خفه کننده ، فکر ت ، صداي ضربان قلبم ، تحمل ، نفس کشيدنم ، باور لحظه هام و نگه داشتن قلبي که تو به من دادي سخته ، سخت تر از حد توانم ، حست ميکنم ، با همه وجود حست مي کنم ، مي دونم که الان داري به من فکر مي کني ، مي دونم ، باور دارم .
با من نيستي اما من تورو با ذره ذره وجودم حس مي کنم .
مي دونم که تو هم منو حس مي کني .
دارم آهنگايي که با همه وجود به تو دادم گوش مي دم ، اون روز که اون آلبومو به تو دادم مي دونستم که توي اين شب که عزاب آور ترين شب زندگيمه تنها اين آلبوم ميتونه منو با آهنگاش باور کنه ، براي همين به تو دادم ، تا تو هم تو اين شب بري سراغش ، کاش تو هم الان گوش بدي و مثل من خودتو به احساس واقعي اين آهنگا ﺑﺴﭙاري
يک بار بهت گفته بودم ، الان بازم ميگم ، به تو ساده دل ندادم که بري ساده ز يادم ، هر چقدر بيشتر فکر مي کنم کمتر مي تونم باور کنم که ديگه باهم نيستيم .
چه ﭘاک بود اين احساسي که بين ما بود ، چه ساده بوديم هردومون .
ما که توقع زيادي نداشتيم ، فقط مي خواستيم خودمونو فداي احساسي که برامون ارزش داشت بکنيم ، اما نشد
زندگي به ما مهلت نداد .
خدايا زندگي چه بي رحمه .
ما که توقع زيادي نداشتيم ، فقط مي خواستيم با هم باشيم ، اما زندگي اين حقو از ما گرفت .

کاش بودي و مي ديدي که بدون تو دليلي براي ادامه ندارم .
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته ، اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم .
دوست ندارم که از ذهنم بيرونش کنم .
خدايا چه سخته جدايي ، هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم ميشه ، چقدر دلم برات تنگ شده .

دلم بد جوري گرفته ، اما اين بار تو نيستي که برات از دلتنگيام بگم ، ستاره دلتنگي هاي منم امشب تو آسمون گم شده ، ﭘيداش نمي کنم .
اين شبم که به آخر نميرسه .
خدايا اين زجر تا کي مي خواد ادامه داشته باشه ؟.

چرا ديشب که با هم مي خنديديم زود گذشت ؟

ولي امشب که با هم نيستيم ﭘايان نداره ؟
مي خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه ، من دعا مي کنم تو هم دستاتو بالا بگير تا دعامون بر آورده بشه ، مي دونم که سخته اما بيا باور کنيم که براي ما بازگشت امکان نداره .
نمي دونم امشب تا کي مي خواهد طول بکشه .
اما من تحمل مي کنم ، تو هم تحمل کن ، ميدونم که ميگي سخته ، مي دونم که داري اشک ميريزي و ميگي نميخوام
اما اينم مي دوني که ما مجبوريم که زير بار غصه هامون تحمل کنيم ، ﭘس منم با تو اشک ميريزم و سعي مي کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بيشتر کنم و هم احساسمو .
دوستت دارم براي هميشه ، مي دونم که تو هم تا آخرين لحظه دوستم خواهي داشت .
مي خوام برم ، برمو از فردا با سکوت و دل شکستم يک زندگي بي دليلو شروع کنم ، ميخوام برم و با همه اين چيزايي که اتفاق افتاده باز خدارو شکر کنم ،
تو هم برو، برو تا کم کم بتوني باور کني که هميشه هر چي تو زندگي دوست داشته باشي بهش نميرسي .
دلم برات چه تنگه ، دنيا دلش چه سنگه .
دنيا حسابي مارو دور خودش دوونده ،  صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده .

برام سخته ، خيلي هم سخته .
اما بايد بگم ، خداحافظ زيباترين لحظه هاي زندگي من ، خداحافظ خاطرات من خداحافظ براي هميشه .

 

 

 

نوشته دوست خوبم بهناز از uk , sheffield

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 6:32  توسط عاشق دل تنها  | 

زندگی من يک سو ، تو نيز همان سو

تا چشمان تو را ديدم ديوانه شدم ، تا دستان تو را گرفتم عاشق شدم .

تا چشمان تو را ديدم به چشمي ديگر نگاه نكردم و تا قلبت را در قلبم احساس كردم عاشق كسي ديگر نشدم .

آري من رسم عاشقي را خوب به جا آوردم .

اولين كلامي كه به تو گفتم دوستت دارم بود و من اين كلمه را به هيچكس به جز تو نگفتم .

تو برايم عزيزترين عزيزي و به جز تو كسي براي من مانند تو عزيز نيست .

زماني كه عاشق شدم به خودم عهد بستم كه واقعا عاشق باشم !

تمام حرفهايم درد دل قلب شكسته من است ، تمام درد دلهايم پر از صداقت و يكدلي است !

آنانكه قلب مرا شكستند را به كلي فراموش كردم خاطرات گذشته را از ذهنم دور كردم و يادگاري هاي

بي معرفتان را سوزاندم و تنها تو هستي و قلب تو هست و نام تو هست و يك دنيا محبت و عشق تو در وجودم !

همه را از ياد بردم به خاطر تو ، قيد همه كس و همه چيز را زدم به خاطر تو ، شكنجه عشق را تحمل كردم به خاطر تو ، بدترين لحظه هاي عاشقي را به جان خريدم به خاطر تو ، اين همه اشك ريختم و اين همه غم و غصه خوردم به خاطر تو ، اينك كه من حتي از زندگي و از دنيايم گذشتم .

بيا با قلب من مدارا كن ، قلب مرا از اين گرداب شكنجه هاي عاشقي با محبتت نجات بده و تو نيز به خاطر من زندگي كن!

نام عشق برايم تكراري شده بود ، احساس عشق برايم دروغين شده بود ، و لحظه هاي عاشقي برايم سوت و كور شده بود ، اما با آمدن تو احساس عشق در وجودم دوباره شعله ور شد !

اگر مي بيني كه بي خيالم بدان كه احساس عشق در باطنم است و باطنم پر از شور و شوق عاشقي است و آن بي خيالي ظاهري است ، اگر ميبيني ساده ام بدان كه خيلي دوستت دارم ، اگر ميبيني ساكتم بدان كه ميترسم سخني بر زبان بياورم و ميترسم با سخنم دلت را به درد آورم !

حالا خودت بگو حرفهايم دروغ است يا از روي عاشقي است ؟

خودت بگو حرفهايم براي آرام كردنت است يا باطني است ؟

خودت قضاوت كن اي قاضي قلب من و اي شاهد عشق من !

عزيزم بارها گفته ام كه دوستت دارم را از حفظ نمي گويم اين بار هم ميگويم كه اين كلمه را از حفظ

نمي گويم اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم ! آري از ته دلم مي گويم !

به خداوندي خدا ، به اين عشق پاكمان قسم ، به قرآني كه ميخواني قسم اين كلمه را از ته دلم مي گويم و به آن وفادارم !

دوستت دارم كلمه ساده اي نيست ، كلمه اي پر مفهوم و پر فراز است ، دوستت دارم چون ميخواهم به هدفم برسم ، دوستت دارم چون واقعا لايق آن هستي ، دوستت دارم چون اراده كرده ام كه به تو برسم ، دوستت دارم چون ميخواهم با تو زندگي كنم ، دوستت دارم چون ميخواهم تا آخرين لحظه مرگم با تو باشم ، آري اين كلمه را از ته دلم ميگويم ، اين كلمه مقدس را از تمام وجودم بر زبان مي آورم .

             دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:52  توسط عاشق دل تنها  | 

من تو را . . .

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر .
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از
دور، در خشم، در مهرباني ، در دلتنگي ، در خستگي ، در هزار همهمه ي دنيا ، يکه و تنها بشناسد .
من تو
را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند ؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي کوچک ، برايش يک خاطره باشد .
او بايد
از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است ؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم ، سرد و باراني است .
اي .... ، اي بهانه ي زنده بودنم ؛ من تو را به
کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد .
همان طور
عاشق ، همان طور مبهوت و مبهم ...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم
بخشيد ؛
ولي آيا
او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است ؟

آيا او بيشتر ازمن براي تو گريسته است ؟

 نه ... هرگز ... هرگز
ولي ، تو در عين ناباوري
... ...
مي دانم ... من دير
رسيدم ... خيلي دير ... خيلي ...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر
روز دلم برايت تنگ مي شود .
روزهايي که تو را نمي بينم ، به آرزوهاي خفته ام
مي انديشم ، به فاصله بين من و تو ...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را
شکسته بودم .
کاش
به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد ...

اي كاش . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:14  توسط عاشق دل تنها  | 

ای کاش . . .

خداوندا با نام ویاد تو ای عزیز من امروزم را ، و تمامی روزهای سال جدیدم راآغازمی کنم .

امید است مرا به آستان نگاهت بپذیری ، ودرگرمای حضورت ذوبم کنی .

عهد میبندم که فقط برای تو و بخاطر تو زندگی کنم .

عهد میبندم که دلی داشته باشم آکنده از مهربانی ، دستهایی پرازسخاوت ، پاهایی مقاوم ونگاهی سرشارازشورزندگی .

عهد میبندم عاقلانه بیندیشم وعاشقانه زندگی کنم وهمیشه راهی بروم که انتهایش تو هستی .

وهرگز پاک بودنم رافراموش نکنم وبرای گذشته های غیرقابل برگشت افسوس نخورم ، وبرای فرداهای خویش امید وارانه برنامه ریزی کنم وذهنم را از رویاهای بی ارزش که دست یافتن به آنها نیز به صلاح من نیست پاک کنم .

بامن بمان تا در لحظه لحظه زندگیم به داشتنت افتخار کنم .

 

 

 

ای کاش...
ای کاش در دنیا همه ی مردم عاشق بودند .

ای کاش دلها در سینه سنگ نبود .

ای کاش عشق در میان عاشقان فروختنی نبود .

ای کاش عشق از روی چشمها قابل تشخیص بود.
ای کاش
...
ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل عاشق
حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانش بارانی است.
ای کاش
...
ای کاش در خواب می
دیدمش تا با اشک بهش بگم که عاشقونه میپرستمت .
ای کاش
...
ای کاش ابر بودم تا
وقتی که به یاد تو می باریدم ، همه می دیدند و شاهد می شدند و شهادت می دادند که چگونه برای رسیدن به تو لحظه شماری می کردم .

 

 

 

 

با سلام .

اميدوارم كه سال جديد رو همراه با سرشار از موفقيت آغاز كرده باشين .

اميدوارم كه تو امسال همه به ارزوي قلبيشون برسن .

راستي بچه ها 9 فروردين تولدم بود ، مرسي كه هيچ كس يادش نبود البته به غير از نيلوفر ، چون فقط نيلوفر بود كه يادش بود ، دست بچه هاي سايت هم درد نكنه كه يادشون بود ، كه البته به غير از 3نفر از بچه ها هيچ كس ادرس اون سايت رو نداره .

واسم خيلي جالب بود كه بيست و يكمين سال عمرم رو تو شمال جشن بگيرم واقعا يه روز رويايي بود برام .

جا داره كه از مجري محترم شبكهITN  ، LONA عزيزم كه محبت كرد و بهم سر زد و واسم ايميل داد تشكر و قدرداني كنم ، من كه به شخصه خيلي دوستش دارم و ارزوي موفقيت ميكنم واسش .

اميدوارم كه هر كجا كه هستين و در كنار هر كسي كه هستين شاد باشين و عاشق .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 7:14  توسط عاشق دل تنها  | 

سال نو مبارک . . .

يا مقلب القلوب و الابصار

 یا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

  

 

نو بهار است در ان کوش که خوش دل باشی /   که بسی گل بدمد تو باز در گل باشی

من  نگویم  با که بنشین و چه بنوش   /  که تو خود دانی گر زیرک و عاقل باشی

 

کم کم داریم به سال نو نزدیک می شیم شاید اگر با نو شدن طبیعت ما هم نو بشیم بد نباشه .

شاید اگر بشینیم ، یه یک ساعت خلوت کنیم با خودمون ببینیم چی کار کردیم تو سال 86 بد نباشه.

ببینیم کجا کم گذاشتیم؟

کجا خوب بودیم ؟

کجا می تونستیم بهتر باشیم و نبوديم و ...

هیچ کسی مثل خودمون نمی تونه در مورد خودمون قضاوت کنه .

پس بیایم ما هم نو بشیم ، پس از همین الان به خودمون قول بدیم که دیگه اشتباهاتمون رو تکرار نکنیم .

 

اي كاش سال نو ، موسمي بود براي رويش دوباره ي دوستي ها .
اي كاش مي شد قلب ها را چون خانه ها ، خانه تكاني كرد از غم ها .
اي كاش .
اي كاش ..
اي كاش ...
واين "اي كاش ها" تا انسان در زمين است ، ادامه خواهد داشت ...


بي هيچ پاياني و بي هيچ نشاني از اميد ...


و زندگي با اميد زيباست ، هر چند اميدي باشد واهي ....


و اميدوارم كه زندگيتان سرشار از شادكامي باشد .

 

 

کاش همه تو سال جدید به آرزوي قلبي شون برسن ، آرزوی ما که بر باد رفت ولی

امیدوارم همه به آرزوشون برسن ....

سال خوبی را پيشاپيش از صميم قلب براي همه عزيزاني كه بهم سر ميزنن آرزو ميكنم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:26  توسط عاشق دل تنها  | 

به او بگوئید که دوستش داشتم !

هر چه گفتم  و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود ...

 

هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه با عشق و احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود ...

 

دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری ...

 

تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز ميكردم ؟

 

من هستم  و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته است و من تو را دوست میداشتم ، گرچه تو این دوست داشتنم را باور نداشتي ....

 

کاش میدانستی كه قلبم یک آرزو داشت و تنها آرزویش تو بودي !


کاش میدانستی قلبِ مجنونم ، یک معشوق دارد و تنها لیلای آن تو بودي!


کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک ، تنها برای تو هست ....

 

و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میداشت و آن تو بودي!


تویی و آن قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت !


منی که مدتها به انتظار تو در جاده هاي انتظار نشسته بودم ، منی که مدتها بود از خدای خویش آرزوی تو را داشتم ، و منی که لحظه ها و ثانیه ها به یاد تو و به انتظار تو مینشستم ، چگونه بگویم که

دوستت داشتم ؟

 

آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی که شب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه به یاد او به آسمان عاشقی ، به مهتاب و ستارگان نگاه می انداختید ، و ای دو چشمی که مرا عاشق او کردید  و مرا در دنیای عاشقی اسیر کردید شما به او ميگفتيد که دوستش داشتم ...

 

آری به او ميگفتيد که  خیلی دوستش داشتم ....

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 6:59  توسط عاشق دل تنها  | 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد . . .

 

تقدیم به چشمهای در راه مانده و دلهایی که آنها را شکستند ...

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکسته شد ...

تقدیم به عهدهایی که کسی آنها را نبست ...

پیمان هایی که شکسته شد و کسانی که انها را شکستند ...

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت              آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنــــم از واسطه دوری دلــبر بگداخت              جـــــــانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

ديروز اعزای عمومی اعلام شد .

نگران نباشید  این اعزا  فقط برای کسانی است که عشق خود را گم کرده اند و با چشمانی خمار آلود غم  ، کوچه پس کوچه های همین خیابان را به دنبال اولین و آخرین عشق خود می گردند .

همه خیابانها و کوچه پس کوچه ها را به دنبال او می گردیم .

ديروز یعنی  روز عاشقان یعنی روز بیست و پنجم بهمن مصادف با   چهاردهم   فوریه بهتر است بنشینیم و موشکافانه تر این مسئله را بنگریم و برای آن علاجی بیابیم .

نگذاریم که این زندگی ساز به نفرت تبدیل شود .

عشق راستین از خویشتن فارغ است و از هر چه ترس ، رها .

بدون هیچ چشمداشت یا اندکی توقع ، خود را به محبوب فرو می باراند .

شادمانیش در بخشیدن است ، نه ستاندن .

عشق نیرو مندترین نیروی مغناطیسی موجود در عالم .

عشق پاک  فارغ از خویشتن –  بی نیاز از هر گونه طلب یا انتظار –  به ناچار همجنس و هم سنگ خود را به سوی خود می کشاند ، هر چند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است .

آدمی که در مهر و محبت خود ، غاصب و خودخواه یا ترسو است ، قهرا آنچه راکه دوست می دارد از دست می دهد .

حسد بزرگترین دشمن عشق است ، چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش بر

می دارد ، و اگر این ترسها خنثی نشوند ، بی تردید به عینیت در می آیند .

به امید آن روزی که دیگر غم از خیابان ما عبور نکند .

نوشته شده توسط خانم گیتی خوشدل

 

روز ولنتاين را به تمامي عاشقاني كه معني عشق واقعي را درك ميكنند از صميم قلب تبريك ميگويم .

اميدوارم كه روزهاي خوبي رو با عشقتون سپري كنيد .

امضاء : عاشق دل تنها

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:8  توسط عاشق دل تنها  | 

تموم شد . . .

از چیزهایی که بین من و تو بود فقط خاطرات تلخ و شیرین موند .

روزها به سختی داره میگذره ، ولی چاره چیه باید تحمل کرد . این چیزی بود که تو خودت خواستي ؛ میدونی چرا این تصمیم رو گرفتم و خيلي راحت و ساده ازت گذشتم ... چون دیگه طاقت عذاب کشیدنت رو نداشتم .

وقتی تو به خاطر من جلو همه خورد ميشدی و حرفی نميزدی ، این من بودم که از درون داغون شدم . طاقت نداشتم ببینم هر روز که میگذره ذره ذره از درون میسوزی و مثل شمع آب میشی و حرفی نمیزنی ... برگرد به گذشته ... ببین تو همونی هستی که تا چند ماه قبل بودی ... نه... نیستی ... خیلی عوض شدی ...

هم اخلاقت و هم رفتارت ، من از همین سوختم .

اون روز صدای گرفته من به خاطر جدای نبود ، به خاطر اون حرفات بود به خاطر این بود که باز هم نتونستم حاجتم رو از خدا بگیرم .

به خدا من دوست داشتم تا آخر عمرم با تو باشم و پیش تو بمونم اما وقتی من میدیم تو از اینکه در کنار من هستی هیچ احساس آرامشی نمیکنی ، وقتی میدیدم تو خودت میسوزی و به من نمیگی ، وقتی میدیدم من از اینکه تو با من هستی همیشه شادم ولی تو همیشه غمگین ... دیگه چکار میتونستم بکنم جز اینکه خيلي راحت خودمو از تو دور نگاه دارم تا تو همیشه آسوده و راحت باشی .

رفتم که راحت و آسوده به زندگیت برسی  ...

از اینکه من در کنار تو بودم خاطرات خوبی داشتم از اینکه تو به من کمک کردی تا خودمو بیشتر بشناسم ازت ممنونم ، اما خوب دیگه وقت جدایی بود ، وقتی که هیچ موقع دلم نمیخواست بیاد .

به خدا اون موقع اشک تو چشمام جمع شده بود چونکه میدونستم تو دیگه میخواي برا همیشه از پیشم بري چه من بخوام چه نخوام ... خوب دیگه چکار میشه کرد .

اما امیدوارم که تو هیچ وقت دلت برا من تنگ نشه و ميدونم كه نميشه ...

از خدا میخوام که هیچ وقت هیچ کسی دل تو رو نشکنه ، فقط یه چیز رو بزار بهت بگم ... دوست داشتم هیچ وقت احساس تنهایی نکنی ... دوست داشتم براي يك بار هم كه شده باور داشته باشی که یکی هم هست که دلش برا تو تنگ شده و از ته دل دوستت داره و همیشه از خدا سلامتی تو رو میخواد ، اما هيچ وقت باور نكردي و نخواستي كه باور كني و خيلي راحت منو فراموش كردي .

من آرزو داشتم بتونم تو رو همیشه شاد نگه دارم اما نتونستم ، اميدوارم كه با دوري از من شاد باشي ، دلم میخواستم از اینکه در کنار منی هیچ وقت ناراحت نباشی اما اینم نشد ... من با تمام وجودم دوستت داشتم .

دیگه من بدون تو هیچم ، تو بدون من خوش بودی و هستی  پس بدون من باش ...

آنکه درکش نکردي و در اوج دوست داشتن تنهايش گذاشتي و رفتي . . .

امير .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط عاشق دل تنها  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک

آب می گوید حسین            مهتاب می گوید حسین

منبر وسجاده و محراب می گوید حسین

خاک می گوید حسین           افلاک می گوید حسین

هرکسی که خورده شیر پاک می گوید حسین

صبر می گوید حسین        بی صبر می گوید حسین

پیکر من در میان قبر می گوید حسین

بیشه می گوید حسین          اندیشه می گوید حسین

غنچه وباغ و گیاه و ریشه می گوید حسین

دار می گوید حسین               دلدار می گوید حسین

در مدینه احمد مختار می گوید حسین

یار می گوید حسین                عیار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

یاس می گوید حسین           احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس مي گوید حسین

نار می گوید حسین                  ذنار می گوید حسین

بین میدان حیدر کرار می گوید حسین

خاک می گوید حسین              افلاک می گوید حسین

مجتبی با سینه صد چاک می گوید حسین

لاله می گوید حسین                 الاله می گوید حسین

در خرابه دختری با ناله می گوید حسین

تار می گوید حسین                دستار می گوید حسین

شام و کوفه, کوچه و بازار می گوید حسین

دانه می گوید حسین               دردانه می گوید حسین

تا به محشر این دل دیوانه می گوید حسین

عود می گوید حسین                معبود می گوید حسین

تا ظهورش مهدی معود می گوید حسین

روح می گوید حسین             مشروح می گوید حسین

ساقی امشب پا به پا مجروح می گوید حسین

خوف می گوید حسین             با ذوق می گوید حسین

زنده باشد هرکسی با شوق می گوید حسین

بال می گوید حسین                  اقبال می گوید حسین

این دل سرگشته در هر حال می گوید حسین

دیده می گوید حسین             شوریده می گوید حسین

مقتل در خاک و خون غلطیده می گوید حسین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 7:19  توسط عاشق دل تنها  | 

لحظه های بی تو بودن . . .

یک روز دیگر بی تو گذشت و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است !

یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است....

روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد ، اما هنوز هم به یادت هستم و با عشقت زندگی میکنم ....

اگر هنوز هم زنده ام ، به عشق بودنت نفس میکشم !

اگر هنوز هم وفادار مانده ام میخواهم پاسخ بی وفاییهای تو را بدهم !

یک روز دیگر بدون تو گذشت و دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد !

و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد اما من هنوز در کنار تو هستم !

تو نیستی و من هنوز عاشقت مانده ام ، تو مرا دوست نداری اما من هنوز دوستت دارم !

تو مرا فراموش کرده ای اما من هنوز با خاطراتت زندگی میکنم ، و از لحظه طلوع با یاد و نام تو تا غروب سر میکنم !

یک روز دیگر بدون تو گذشت و هنوز هم دلم با تو است  !

اگر هنوز این دل بهانه تو را میگیرد ، اگر هنوز هم خوشبختی را با تو میبیند به عشق بودن تو است !

هر جای دنیا که هستی ، باش .

با عشق هر کسی که زندگی میکنی ، زندگی کن .

در کنار هر کسی که هستی ، عاشقانه در کنارش باش .

اما من

هر جا که هستم ، با تو می مانم .

اگر در غم عشقت نشسته ام ، عاشقانه به یادت زندگی میکنم .

و اگر نیز تنها هستم ، به عشق تو با تنهایی سر میکنم !

روزها  را بدون تو مي گذراندم و امروز نیز بدون تو گذشت ، فردا نیز می آید و مطمئن باش فردا را نیز بدون تو میگذارنم ، اما همیشه بدان که اگر سالهای سال نیز بدون تو باشم عاشقت می مانم و با عشقت این

لحظه های بی تو بودن را با همه غم ها و غصه هایش میگذرانم !

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:15  توسط عاشق دل تنها  | 

وقتی با تموم وجودت عاشقی . . .

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری !

چون فقط و فقط به فکر اونی .

بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی !

آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .

خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ، منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم ؟ تا کی ؟

هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .

اشتباه من اینه که عاشق شدم ؟

مگه من خودمو عاشق کردم !؟

چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق رو دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه ؟

جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه !؟

جز اینکه خنده های تصنعیمو بهش تحویل دادم که یه وقت ٬ وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه ... یه وقت دلش نشکنه ... مثل هربار ٬ نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی ؟

من از این گریه های یواشکی خسته شدم !

چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده ؟

چرا ؟ چرا منم و اينهمه فکر ؟ فکری که واقعا فقط مربوط به من نيست ...

پس اون چی !؟

يعنی وقت همدرد بودن با من هنوز هم نرسيده !؟

مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم ٬ همه به همه دستور میدن پسر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره ...

و من شرمنده ی چشمام ٬ شرمنده ی دلی که هربار به يادت که می افته بارونش رو قرض می ده به چشمام ... من چی دارم که از خودم دفاع کنم !؟

جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم ؟

یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه ؟
پس کجايی !؟

بيا بهم بگو ٬ فقط يه چيز ... بيا بهم بگو تو اصلا میتونی اينارو بفهمی !؟

بخدا گمون نکنم اصلا بدونی دارم در مورد چی حرف ميزنم ...!!!

آره تو راست می گی عشق بچه بازی نيست !

باختی عزيز من  
، با ختی ٬ همه ميگن تو باختی !

چرا من شکستم !؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 2:7  توسط عاشق دل تنها  | 

خداحافظ فاطمه

به نام خداي نامهرباني ها

سلام ... قشنگ ولي نامهربان من !

منم ، ... ، کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان مهربان فريبنده ي تو معنا کرد  !

منم عاشق تو، کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين کلامت ترسيم کرد ..........

و اينک اين منم مردي تنها در آستانه فصلي سرد ....... تو با تمام مهرباني هايت مرا رها کرده اي در کوله باري از غم .

کاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست ؟ جرم من فقط دوست داشتن و عاشق شدن تو بود!

جرم من آيا اين بود که با تو اي تک سوار دلبري ها ، لحظه لحظه زندگي کردم !

لذت بردم اين است ؟ گل من ! نمي دانستم که عشق و دوست داشتن با معيارهايي چون تضاد طبقاتي ،

موقعيت اجتماعي ، مخالفت هاي خانوادگي ، تقدس و حرمتش شکسته مي شود .

... عزيزم! چگونه مي تواني مرا فراموش کني ، مني که نخستين طپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و

لذت دوست داشتن را با تو تجربه کردم .

من اولين بار که سراسر وجودم از عشق تو گر گرفت دستان تو را لمس مي کردم . . . .

اولين نگاه ، اولين احساس ، ........  يادت هست !!

تمام لذت هاي با هم بودن و احساسات من با تو بود ، من با صداقت و ايمان کامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني که جان در بدن دارم هم چنان دوستت خواهم داشت .

و خدا که شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند که من چه انديشيده ام و چه نيتم بوده است و چقدر دوستت داشتم !

... نازنينم ! فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود و با يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!

خوب من کاش فقط مي دانستم من که فقط به تو محبت و مهرباني و دوست داشتن بي حد و حساب و بي توقع هديه کردم چرا تو بي وفايي و بي اعتنايي را به من پيشکش کردي ؟

بهترينم ... عزيزم ! من تو را با تمام مهرباني هاي دروغينت ! و بي اعتنايي هايت ! و بي وفايي هايت دوست داشتم و دارم و اميدوارم خوشبخت باشي .

امروز روزيست که احساس خفه شدن و غرق شدن در مرداب دوست داشتن دارم هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم روزي صداقت من اينگونه پايمال شود و محبت من بي جواب بماند .

من اگر تو را دوست داشته باشم يا از نفرت پر باشم زندگي مي گذرد ، خورشيد هر روز طلوع مي کند،.......

ولي در اين ميان يک چيز را براي هميشه باور کن و ايمان بياور .......  که صداقت من روزي گريبانگير تو خواهد شد و خداوند عادل بين من و تو حکم خواهد کرد . روزي خواهي فهميد من چه مي گويم که............

خوب من ، ... دوست داشتني من دوستت دارم و اميدوارم خوشبخت شوي، هيچ زمان مزاحمت نمي شوم ، خوش باش !

فقط در تعجبم تو که مي دانستي و ديده بودي که من بي تو نمي توانم زنده بمانم چگونه باز مرا رها کرده اي

نمي دانم بعد از تو چگونه زمان خواهد گذشت............

مثل هميشه با اشک چشمان هميشه ترم و لرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم مي نويسم ...

براي آخرين بارمي نويسم .

دوستت دارم خدانگهدار ......

آنکه درکش نکردي و در اوج دوست داشتن تنهايش گذاشتي و رفتي . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:10  توسط عاشق دل تنها  | 

دوستت دارم .

دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد .

دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه .

دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه .

دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه .

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج .

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني .

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني .

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني .

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني .

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني .

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني .

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني .

دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي کلمه دوست داشتن .

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري .

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري .

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق .

دوستت دارم همچو تکه ابرهاي سفيدي که در اوج آسمان آبي در حال عبورند .

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم .

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق .

دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي کني .

دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها .

دوستت دارم همچو امواج دريا که آرام به کنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند .

دوستت دارم همچو غنچه اي که آرام آرام باز مي شود و گل مي شود .

دوستت دارم همچو اواخر زمستان که شکوفه هاي بهاري باز مي شوند .

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل کوه که آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود که از دل کوه سرازير مي شود .

دوستت دارم همچو مهتابي که شب هاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي مي کند .

دوستت دارم همچو باران! باراني که تن تشنه دنيا را جان مي دهد و مي شويد .

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد .

دوستت دارم چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را داري .

دوستت دارم و حاضرم برای اثبات عشقم به هر کاری دست بزنم .

دوستت دارم نه برای خودم برای قلبم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:47  توسط عاشق دل تنها  | 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد ، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند ، این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است .

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ، وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!

چه اتفاقی افتاده ؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت .

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!!

مرد شدیدا منقلب شد .

ده سال مراقبت ، چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!!


اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:36  توسط عاشق دل تنها  | 

تنهای تنها بودم . . .

تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی

تو آمدی و مرا عاشق كردی ، عاشق آن قلب پر از محبتت كردی

مرا در اين دنيای عاشقی در به در كردی .

بدان كه من به آسانی گرفتار تو نشدم  ! در اين راه عاشقی سختی كشيدم ، درد كشيدم ، انتظار سختی كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم .

تو با ماندنت در كنارم كاری كن كه همه اين سختی ها را از ياد ببرم .

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با تو

می مانم ، بدان كه برای عشقت جان خواهم داد .

زندگی ام فدای تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو .

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم باز

می نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلی دوستت دارم .

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای باور كنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوستت دارم عزيزم .

اين همه سختی و اين همه انتظار و اين همه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی نشان از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو می باشد .

تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم .

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگی ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم .

شايد زمانی كه مرگم فرا برسد بفهمی كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمی كه چقدر من برای رسيدن به تو سختی كشيدم ، و زمان مرگم باور كنی كه به حرفم و عهدی كه با تو بستم پايبند بودم .

آری پس ای خدای بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا فاطمه باور كنه چقدر او را دوست ميداشتم .

قدر مرا بدان ای يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايی ها شكستی ، مرا تسليم آن قلب پاك و از عشقت كردی ، مرا در اين دنيای عاشقی دربه در كردی ، مرا وابسته آن قلب پر از محبتت كردی ، اينك كه تو مرا عاشق كردی بيا و تا پايان راه با من باش .

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی باشم .

تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز می گويم كه دوستت دارم دوستت دارم و دوستت دارم ……. آری دوستت دارم .

اين كلمه را از حفظ نمی گويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم می گويم .آری از ته دلم با صدای آهسته می گويم كه دوستت دارم .

 

سلام عزيزان اميدوارم كه نماز و روزتون مورد قبول حق باشه ، عيد فطر هم كه خدمت همتون تبريك ميگم .

از اون اپ قبليم تا اين اپ جديد 3 تا رويداد مهم بود كه نميشد جشن بگيريم تو وبم ، اوليش اينه كه وبم يكساله شد ، دوميش تولد عشقم فاطمه بود كه خرده بود به شهادت حضرت علي (ع) ، سوميش هم سالگرد دوستيم با فاطمه بود كه خرده بود دوباره به شب قدر .

دوباره از اين جا هم به عشقم فاطمه تبريك ميگم  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 4:23  توسط عاشق دل تنها  | 

مهربانم . . .

مهربانم چندی است که روی ماهت را ندیده ام ، چند روزی است که دیگر به سراغم نمی آیی

و سراغم را نمی گیری ، نکند دیگر مرا نمی خواهی ولی نه ، تو مهربانتر از آن هستی که بخواهی

به همین زودی فراموشم کنی ، پس بیا و مهربانی ات را به من ثابت کن ، بیا تا من بدانم هنوز

دوستم داری وهنوز هم مرا می خواهی ،  بیا تا در کنار وجود زیبایت زندگی را بیاموزم و دوست

داشتن را با هم معنا کنیم و عشق را به آخر برسانیم ، تنها یاور تنهایی ام یک قلم و یک دفترچه

است که سینه ام را پناه داده ام و استخوانهایم را تراشیده ام و اشکهایم را مرکبش قرار داده ام

تا برای تو و به خاطر تو بنویسم که دوستت دارم و زندگی را با تو میخواهم و جز تو مرگ را به

یاری می طلبم ، چون بدون تو نمی خواهم که در کنار دیگری باشم و مرگ را بهتر از دوری تو

میدانم ، آری یاورم سینه ای خسته و قلبی شکسته است ، چیزهایی که وقتی به سراغ آنها

می روم ، یادت را برایم زنده می کند و وجود مهربان و چشمان زیبایت را برایم به ارمغان می آورد

و چشمان انتظار زده ام را نوید می بخشد پس بیا ، بیا که پیش از این طاقت این همه دوری را

ندارم می خواهم که در کنارت باشم در کنار تو مرگ را در آغوش بگیرم تا همگان بفهمند که

عشق من از عشق لیلی و مجنون هم بیشتر است عشق من از عشقی که به فرهاد به

شیرین داشت بیشتر است و برای رسیدن به تو حاضرم کوه را بشکافم و در میانش با

اشک هایم رودی جاری سازم که نوایش نوای عشق باشد و صدایش صدای یک عاشق باشد

که تو را می طلبد و تو را می خواهد تا فرهاد بداند که برای رسیدن به شیرین کاری نکرده است

و برای رسیدن به تو حاضرم بیابانها را بگردم مجنون صحرا شوم و عکس زیبایت را بر روی شن زار

ساحل عشق بکشم و سر را بروی آن بگذارم ، آری سوگند یاد می کنم که اگر تو هم مرا بخواهی

برای رسیدن به تو می گردم و همه چیزهایی را که می خواهند ما به هم نرسیم از بین

خواهم برد تا تو را برای همیشه به دست آورم و در کنارت باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:46  توسط عاشق دل تنها  | 

پسر و دختر . . .

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ  دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .

دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و  بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده .

دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ  و واهی بود ، پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه .

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبور می کردند  یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد*انگار ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو می بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد ، آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود .

دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:43  توسط عاشق دل تنها  | 

بی تو . . .

بی تو دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است .

بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است .

بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است .

بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است .

بی تو زندگی برایم عذاب است ، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است .

بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است .

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل همیشه خالی است .

بی تو آرزویی ندارم در دلم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است .

بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است .

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو دلی بی احساسم .

بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، و پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند .

بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است ، و نامم در کتاب زندگی خط خورده و

فراموش شده است .

بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست ، آرزوی قلبم مرگ است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:4  توسط عاشق دل تنها  | 

دست خودم نيست . . .

اگر می بینی عاشق تو هستم ،  دیوانه تو هستم ،  و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست !

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و  پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست !

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم .

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ،  دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم !

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم !

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی !

 عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ،  این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست !

همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ،  و بدان که همه این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است !

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد !. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را !

عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است !

به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی  هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم !

 نوشته شده توسط دوست خوبم مهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:10  توسط عاشق دل تنها  | 

"هیچ کس"، معشوق توست

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا

می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد .


او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود .


و سال ها بود که
خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز عاشق ، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است . با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی .

 

عاشق گفت : خدایا ! عشق ، سفری دور و دراز است . من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سال ها و قرن ها ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم ، باز هم کم است .


خدا
گفت : اما عاشقی ، سبکی است . عاشقی ، سفر ثانیه است . نه درنگ قرن ها و سال ها . بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم .


عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم ، باشد . نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را .

 

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است . به کسی که همراهی اش کند . به کسی که پا به پایش بیاید . به کسی که اسمش معشوق است .


خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است .

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد .

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت . جز چند ثانیه که خدا به او داده بود .

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت . جز خدا که همیشه با او بود .

 

پس عاشقان هميشه تنها هستند .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:14  توسط عاشق دل تنها  | 

به یاد دوستم آرش

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد

و

در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب

خاکستر شد.

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه

دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم .

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم .

صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

 

بعد از مرگم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان ببينند که پس از اين همه رنج و سختي چيزي با خود از اين دنيا نبرده ام، دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم ، چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .

 

 

وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم .

وقتي مردم روي قبرم ننويسد نه شعري نه شعاري

ننويسيد كه بودم از چه تباري .

وقتي مردن آخرين نقطه ي راهه

نميخواد سنگ روي قبرم بگذاريد

وقتي هر اومدني رفتني داره

نميخواد گل روي قبرم بكاريد

خيلي وقتا پيش از اين مرده بودم

عمري دلمرده به سر برده بودم

بدون سنگ بدون نام ونشون

چوب اين زندگي رو خورده بودم

 

 

سحرگاهان که تابوتم بدوش آشنایان رهسپار خانه ی جاوید می شود تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی... بگو رفتی برو..... .....منزل مبارک....

 

 

زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت .

مهربون بود ولي مهرنورزيد .

طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد .

در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيافت .

در زندگي احساس تنهائي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد .

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن .

 

 

 

روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم كنند ...

 

 

 

خدایا جهنمت فرداست ٬  پس چرا امروز می سوزم ؟؟؟؟

سلام بچه ها اميدوارم كه حالتون خوب باشه ، اگه ميبينيد دير آپديت كردم ، اگه ميبينيد كه پستم اينقدر غمگينه به خاطر اينه كه چند روز پيش دوستم با خوردن تعداد زيادي قرص خودكشي كرد اونم فقط به خاطر دوست دخترش كه سرطان خون گرفته بود ، نميدونم كه كاره درستي كرده يا نه ، ولي اون دوتا كه اين دنيا به هم نرسيدند اميدوارم كه اون دنيا به عشق هم برسن ، فقط ميتونم اين جمله رو بگم كه :

آرش جان روحت شاد عزيزم .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 7:46  توسط عاشق دل تنها  | 

در زمانهای قدیم . . .

در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

روزی همه فضایل دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک ! همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوری فریاد زد من چشم میگذارم ، من چشم میگذارم ، و از آنجایی که هیچکس نمیخواست به دنبال دیوانگی    بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک..دو...سه...همه رفتند جایی

پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .

اصالت در میان ابرها مخفی گشت .

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت .

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد ...

ودیوانگی مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد . جای تعجب هم نیست چون همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید : نود وپنج ... نود و شش ... وقتی دیوانگی به صد رسید ، عشق پرید و در بین یک بوته گل رزپنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام ، دارم میام ! و اولین کسی را که پیدا کرد ، تنبلی بود ، جون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .

دروغ ته دریاجه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود .

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آنرا در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد ، با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم ، من چه کردم ! چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد :  تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو!

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:19  توسط عاشق دل تنها  | 

پسر به دخترگفت : دوستم داری ؟! اشک ازچشمای دختر جاری شد ، می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت : اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت دیدن اشکاتو ندارم . . . دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه . . . ؟ من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم .

پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد .

دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟

پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم .

دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟

پسرگفت : انقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی !!! چون میگن عشق یه جورگناهه .

دختر : اماعشقم پا که  !!

پسر فریاد زد : عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه . . . . . . . . . و دخترو برای همیشه  تنهاگذاشت .

 

 

 

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو ...

دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو ...

شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو...

رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو ...

تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من ,

من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو ...

عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من ,

من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو ...

از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من ,

من دل رو رسوا ميكنم فقط بخاطرتو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:31  توسط عاشق دل تنها  | 

دیوانه

اری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق دل تنها ...

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ...

اسیری در یک قلب سرخ ...

آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم ...

لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق فاطمه ام از هفت آسمان خواهم گذشت

در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصد م که همان خانه عشقم است برسم ...

آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ...

عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ...

در آتش فاصله ها سوخته است ، در گلدان طاغچه تنها یی ها شکسته است ...

و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی اوبسته است ...

آری من همانم که به او میگویند دیوانه ، به او میگویند آواره ...

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ...

با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم ...

فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش

با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست ؟!!

آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده ...

همانی که نامش در این دنیا مانده ویادش ،

همیشه وهمیشه یک عاقل را نیزمجنون میکند ...

آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته ...

همان عاشقی که به او میگویند دیوانه...

دیــــوانـــــــــه...

 

تقديم ميكنم  به بهترينم  فاطمه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:40  توسط عاشق دل تنها  | 

ندانستم......

ندانستم......

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

 ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خواهم بست تا صدای عشق از ان بیرون نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط عاشق دل تنها  | 

حقایقی در مورد شکست . . . . .

* شکست به این معنا نيست که شما یک شکست خورده هستید . . .

بلکه بدان معناست که شما هنوز موفق نشده اید .

 

* شکست به این معنا نیست که شما کاری انجام نداده اید . . .

بلکه بدان معناست که شما چیزی یاد گرفته اید .

 

* شکست به این معنا نیست که شما یک احمق بوده اید . . .

بلکه بدان معناست که شما ایمان زیادی داشته اید .

 

* شکست به این معنا نیست که شما بی آبرو شده اید . . .

بلکه بدان معناست که شما علاقمند به تلاش بوده اید .

 

* شکست به این معنا نیست که شما به آنچه می خواستید نرسیدید . . .

بلکه بدان معناست که شما باید کار را به روش دیگری انجام دهید .

 

* شکست به این معنا نیست که کار شما بدونامناسب بوده است . . .

بلکه بدان معناست که کار شما کامل نبوده .

 

* شکست به این معنا نیست که شما وقتتان را بیهوده تلف کرده اید . . .

بلکه بدان معناست که شما دلیلی برای آغاذ دوباره دارید .

 

* شکست بدین معنا نیست که شما باید تسلیم شوید . . .

 بلکه بدان معناست که شما باید سخت تر تلاش کنید .

 

* شکست به این معنا نیست که شما  هیچ وقت به آنچه می خواهید نمی رسید. . .

 بلکه دان معناست که زمان بیشتری برای رسیدن به هدف لازم است  .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:30  توسط عاشق دل تنها  | 

ببخش

چرا از تو نگویم ؟ چرا اشک های تو را نسرایم ؟

وقتی همه ی دریا ها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک

قطره ی پر هیاهو نباشم .

چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایئان تنهایی اویختم

چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله درد و دل کنم

انقدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا میشناسد

چرا دلم برایت تنگ نشود؟ چرا دست های تو را ستایش نکنم ؟

چرا خوشبو ترین گل ها ی دنیا را برای تو نچینم؟

چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم؟

اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم؟

اگر تو نباشی رنج هایم را با که بگویم؟

اگر تو نباشی روزهای من به شب نمی رسند  و شب هایم در جاده تاریک زمان سر در گم میشوند

اگر تو نباشی امدن صبح هم لطفی ندارد و اگر تو نباشی ترانه هایم را دور خواهم ریخت

از تو عزیز تر کیست که درد هایم را با او در میان بگذارم

و زخم های دلم را پیش رویش بشمارم

از تو ائینه تر کیست که درد های روحم را به من نشان دهد بی انکه سرزنشم کند

در روز ها که ابر ها بی وقفه بالای سرکم راه میروند  جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و در باد ترانه برایم می خواند

عزیزم مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو ننوشته ام ببخش!

مرا به خاطر لبخند هایی که زندانی کرده ام و از تو دریغ داشته ام ببخش!

بهترینم ...............صدایم را ببخش ...........لبهایم را ببخش ............اشک هایم را ببخش!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:21  توسط عاشق دل تنها  | 

می گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...

 او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد .

 از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ...

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد .

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش .

 گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است .

 گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است .

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود 

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .

 گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ........

 گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی .

 گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن.

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است .

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است .

 گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است .

 گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر ...

 به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

نمی يابد . مگر به مرگ.......

آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت .....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:9  توسط عاشق دل تنها  | 

کاش که عاشق نمی شدم ؟

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عاشقی پر از غم است ، پر از دلتنگی است!

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق هوس است و يك راه نفسگيری است!

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق يك شعله خاموش نشدنی است ، يك لحظه فراموش شدنی است!

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق يك خواب بيدار نشدنی است ، يك رويای خيالی است!

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق يك شكنجه عاطفی است ، يك انتظار تلخ است ، عشق يك تحمل است ، تحمل سختی ها و غصه ها است !

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عاشق يك مجرم بدون وكيل است ، عشق دادگاه بدون قاضی است !

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق سكوتی تلخ در اعماق وجود است ، عشق يك دريای نا آرامی است !

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق بازگشت ناپذير است ، يك راه پر از دلهره است ، عشق اختلال در روند آرام زندگی است !

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق حرفهايش يك تكرار مكرر است ، لحظه هايش پر از بی تابی و گريه است !

 

كاش كه عاشق نميشدم چون ، عشق يك غروب پر از دلتنگی است ، يك دنيای سرتاسر تاريكی است !

 

اينك كه عاشق شدم می مانم با يارم ، چون عشق جاودانه است ، عشق پايانش شيرين است ، عشق شكست ناپذير است ، تكامل قلب آدمی است ، نشان دادن شفافيت احساسات است ، عشق يك افتخار است ، افتخار اينكه كسی هست كه در اين دنيای بزرگ تو را دوست ميدارد و كسی هست كه منتظر تو خواهد ماند !

 

اينك كه عاشق شدم می مانم با يارم ، چون عشق شريك بودن در غم يار است و سهيم بودن در شادی يار ، عشق يك همبستگی است ، عشق يك اراده قلبی است ، يك حيات تازه است ، يك فردای پر از محبت است ، يك بستر گرم و احساسی است !

 

اينك كه عاشق شدم می مانم با يارم ، چون عهد بسته ام كه با او بمانم ، چون خيلی او را دوست دارم ، چون برايم يك دنيا ارزش دارد ، چون مجنون او شده ام و چون بايد رسم عاشقی را خوب به جا بياورم !

 

عاشق می مانم با يارم چون كه خيلی دوستش دارم و ديگر نمی گويم ای كاش كه عاشق نميشدم و نميگويم عاشقی پر از درد و غصه است چون حتی همين درد و غصه های عاشقی با بودن در كنار يارم ، برايم شيرين است و تمام سختی های عاشقی را با بودن او در كنارم ميپذيرم چون كه 

                                       
خيلی  دوستش دارم   

 

تقديم ميكنم با وجود عشق به بهترينم فاطمه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:1  توسط عاشق دل تنها  | 

مطالب قدیمی‌تر