. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی
|
معرفي
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 سلام به بهونه زیبای من برای نوشتن ... شاید این عاشق را به یاد بیاری ... اون که دلشو به تو باخت ... اون که به جز تو به کسی ایمان نیاورد ... فدات بشم دلم خیلی تنگه برات ... برای مهربونیات ... نوازشات ... بوسیدنات . جای نگاهت تو صحن چشمام خالیه ... یاد تو مثل همیشه در همه جا با منه ... از تنهایی ام هر چی بگم بازم کمه ... آخه نمی دونی بی تو چی میکشم ... راستش دیگه به آخر خط رسیدم ! { فقط به عشق : فاطمه } با عرض سلام خدمت تمامي دوستان ؛ دوستاني كه در اين مدت 3 ماه و خردهاي منِ حقير رو تنها نذاشتن و با نظراشون منو شاد كردن ، اميدوارم كه حال همه خوب باشه . بنا به درخواست بعضي از دوستان كه هم تو وبلاگ هم تو آيديم وهم تو ايميلم مطرح كرده بوداند كه اگه ميشه خودتو معرفي كن ، مي خوام اين كار را بكنم ؛ خوب من اصلاً دوست نداشتم خودمو معرفي كنم ، خوب يه دلايلي داشت ، ولي ديدم شماها چه گناهي كرديد ، خوب حق داريد بدونيد من كي هستم ، چيكارم ، چند سالمه ؟ البته ميدونم كه بعضي دوستان ميگن به ما چه كه تو چيكاره اي ، چون اگه خودم بودم همين رو ميگفتم چرا دروغ بگم ! عرضم به حضورتون بريم سر اصل مطلب ؛ الان ميدونم همتون حواستون رفت موقع خواستگاري كه ميگن بريم سر اصل مطلب . نه . اميدوارم همتون خوشبخت بشيد ؛ يادتون نره منُ دعوت كنيد ؛ « آخه يكي نيست به من بگه حالا خدا اصلِ شو برسونه تا دعوت تو برسه » . اسم من امير ، متولد 9/1/1366 از تهران ، آلان هم در تهران در منطقه 5 ، ميدان نور ميشينيم . ( اگه ميخوان كوچه وپلاك هم بگم بياين يه چايي در خدمتتون باشيم .) تورو خدا ميبينيد تاريخ تولدم را 9 فروردين ؛ كيك كه نمي خرن برام ميگن عيده شيريني بخور ، كادو هم لباس و كفش عيد ميخرن ميگن براي تولدت است ، آخه اين درسته . شانسو داريد بچه ها . در حال حاضر دانشجو سال اول رشته حسابداري هستم ، خدا رو شُكر ميكنم كه كمكم كرد تا دانشگاه قبول شدم ، چون خيلي دوست داشتم برم دانشگاه . در مورد اسم وبلاگم « عاشق دل تنها » هم اصلاً صحبت نمي كنم اميدوارم كه ناراحت نشيد . ( حالا انگار كي گفت صحبت كن ) ساخت وبلاگ رو من مديون دوست خوبم بهناز هستم ، با راهنمايي اون اين وب رو ساختم ؛ البته دير به دير به وب من سر ميده اخه سرش شلوغه ، خودش 3 تا وب داره ، خوب ايران هم نيستش . از دوستان گلم بهناز ، محمد ، نگار ، ماني ، ريحانه ، حديث ، شقايق ، فرناز ، شهرزاد ، فاطمه ، متين ، الهه ، بهار ، بهاره ، زهرا ، صدف ، مرضيه ، ستاره ، بيتا ، مهشيد و بقيه دوستان كه به وبلاگ من سرزدن وكساني كه اسمشون از قلم اُفتاد كه ميدونم ناراحت ميشن ميگن : چه آدم نامردي اسم مارو ننوشت ما كه بهش سر ميزديم . يه خواهشي داشتم تو رو جون من ، البته من كه جون ندارم چون خيلي وقته كه فداي شما كردم ولي تورو خدا بچه ها هر كي آپديت كرد به من خبر بده كه من بيام و مطلب نازشو بخونم ؛ البته خودم هر چند وقت يه بار سر ميزنم ، دوست دارم براي هر آپديت شما يه نظر بدم ، هر چند كه يه نظر تكراري بدم ، ولي خوشحالم كه اُمدم بهتون سر زدم . راستي اينم بگم كه من شنبه ، يكشنبه و دوشنبه دانشگاه هستم ؛ از چند وقت ديگه هم امتحاناي ترم شروع ميشه ، اينقدر بدم مياد از امتحان دادن كه حد نداره . اينم بگم كه به قول نويسنده گل وبلاگ « تنهايي بد درديه » دليل نميشه كه آدم تمام متن ها را از خودش در بياره بنويسه ، شايد يه نفر يه متن رو 100 بار ديگه خونده باشه و براش تكراري باشه و اينم بگم متنهايي كه به من ميدن وميگن بزار تو وبلاگ ، من ، مي نويسم نوشته شده توسط . . . ؛ اين به معني اين نيست كه خود شخص نوشته باشه . اصلاً ما كي هستيم كه بخواهيم متن از خودمون بنويسيم . جدي ميگم . خوب ببخشيد سر همتون رو درد آوردم اميدوارم همتون منو ببخشيد و در آخر { اميدوارم هر كي خواسته اي از خدا داره ، اگه خد صلاح بدونه و اگه لايقش باشه خدا بهش بده .} تا آپديت بدي به قول ستاره خانم شيطون بوس خداحافظ همين حالا ، همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي كه ، بفهمي ، تر شده چشمام خداحافظ كمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد به يادآسموني كه من و از چشم تو مي ديد. اگه گقتن خداحافظ ، نه اين كه رفتنت سادس نه اين كه مي شه باور كرد ، دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اين كه ، نبنديم دل به روياها بدونيم بي تو و با تو همينه مثل اين دنيا خداحافظ ، خداحافظ ، همين حالا ، خداحافظ امير & فاطمه
اولین بار وقتی دیدمش
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 اولین بار وقتی دیدمش دم در خونشون بود . یه لبخند زد و رفت تو خونشون من هم تو دلم گفتم از اون دخترهاست که صد تا دوست پسر داره ، چون اولین بار بود که می دیدمش زیاد برام مهم نبود . دفعه بعدی یه ماه بعد از اون ماجرا بود اینبار اصلا بدون اینکه جواب سلام من و بده از کنارم رد شد اون موقع بود که فهمیدم خیلی دوستش دارم . چند دفعات بعدی هم یا یه جواب سلام خالی می داد یا سلام و احوالپرسی می کرد ؛ بعضی وقتها هم مثل دفعه دوم جوابمو نمی داد که خیلی ناراحت می شدم . روزها می گذشت علاقه من به اون بیشتر می شد تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم بهش بگم دوستش دارم ولی چون اونو بیشتر دم در ساختمون می دیدم نمی شد اینو بهش بگم به خاطر همین رفتم جلو بهش گفتم که ببخشید می تونم چند لحظه وقتتون بگیرم ، اونم گفت باشه بهش گفتم اینجا نمی شه بهتر نیست بریم توی پارک تا اونجا بهتون حرفمو بزنم ، اونم قبول کرد و با همدیگه رفتیم پارک اونجا بعد از کلی دست دست کردن براش کل ماجرای دیدنش و تعریف کردم و بهش گفتم که دوستش دارم اولش پاشد که بره ولی جلوش و گرفتم و گفتم که می دونم باور نمی کنی ولی حداقل بهم بگو که چطوری بهت اینو ثابت کنم. گفتش که قبول فردا بیا میدون ولیعصر بالای پله های پاساژ کیش منتظرتم. من هم قبول کردم فرداش رفتم ولیعصر ، وقتی رسیدم نزدیک پاساژ دیدم وایساده اونجا اومدم برم طرفش که یه پسره اومد طرفش و با همدیگه دست دادن بعدشم رفتن تو پاساژ من اونموقع خیلی ناراحت شدم و همون موقع سریع سوار تاکسی شدم و رفتم خونه خیلی ناراحت بودم تا دو سه هفته همش اون لحظه که پسره اومد طرفش و با هم دست دادن از ذهنم بیرون نمی رفت تا اینکه یه روز داشتم از سر کار بر می گشتم دیدم یه پراید سبز جلوی پارکینگ ساختمون وایساد و اون با عصبانیت از ماشین پیاده شد اون پسره هم که توی ولیعصر باهاش دست داده بود از ماشین پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد و فحش دادن من راه رفتن مو یواش تر کردم تا ببینم که چیکار می کنن ، که یهو اون برگشت و منو دید منم برای اینکه تابلو نشه یه کم تند تر راه رفتم تا اینکه مادرش از در ساختمون اومد بیرون شروع به دعوا کردن با پسره شد ، من که فرصت پیدا کرده بودم رفتم جلو گفتم ببخشید خانم مشکلی پیش اومده که یهو پسره من و هل داد عقب و گفت به تو ربطی نداره ، منم که از خدا خواسته عینک و ساعتم و درآوردم و دادم دست مادره رفتم و تا جایی که پسره جا داشت کتکش زدم از همون اولش معلوم بود که از این بچه قرتی هاست که هیچکاری بلد نیستن وقتی کلی زدمش برگشتم و یه نگاه به دختره انداختم که همون لحظه پسره اومد جلو و چاقوش و کرد توی پهلوم ، منم یه مشت کوبوندم تو صورتش و همون جا افتادم زمین که فقط یادمه که پلیس اومد و بعدشم آمبولانس و من و بردن به بیمارستان ، بعد از چند روز هم مرخص شدم یکی دو روز بعد دم در ساختمون دیدمش فقط یه نگاه بهش کردم و ازش رد شدم . ولی هنوزم که هنوزه به من محل نمی ده ، البته اشکالی نداره چون دیگه برای منم عادی شده که اون بهم محلی نده . امیدوارم یه روز بفهمه که من واقعا دوستش دارم .
کلمه
سه شنبه هفتم آذر 1385 تلخ ترين كلمه جدايي ... براي كساني كه احساس داشته باشند .
مقدس ترين كلمه خداوند ... براي كساني كه خدا صدايشان را شنيده باشد .
|
|
|