تبليغاتX
عاشق دل تنها

. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی

یا ایها المعشوق ، بعد از السلام و الاحوال پرسی انا امیدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انت از احوال انا خواسته باشی لا ملال لنا سوای فراقک ، که ان هم انشاالله تعالی فی همین ایام دیدارنا و مرادنا حاصلوننا . باری یا ایها العزیز انا فی آتش العشق کمثل الماهیتابه میسوزم ! و جلزوولزنا در آمده .

فی کل شبها که انا سرم را علی المتکا میگذارم ، اشکنا کمثل الرودخانه جاریهً علی البستر و آه سوزاننی بسوی آسمان صعودن ! الهی انا قربان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و بجانک که فی کل شبها ابداً خواب فی چشماننا لا داخلون و اغلب الی صبح بیدارون و گریه زارون فی هجرک . انا قربان چشم و ابرویت بروم و جان ناقابل الحقیر فدای بدن ابیضت بشود ! بخدا رنگم من هجرانک کمثل الزردچوبه اصفر شده و قلبنا کمثل الآلبالو احمر گردیده . آه...آه یا ویلنا که هر نصفه شب بیادکم یوقوقو ! می کنم و هر چه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون هیچ لا جوابون گویا انا ا آدم لا حسابون !!!

به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک مجروح و لباب قلبنا بر روی انت مفتوح ! انا نمی دانم که چرا از من فرارون ! در صوتی که انا من العشقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک !!! انا هستم واحد (اون) جوان (اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثیره . با تمام این احوال حاضرم حلقه العبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا ! رحم...ارحم ! یعنی رحم کن نگذار من (men) جفائک خودم را با اربع نخود تریاک یقتلون !!! انا دیگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتاقون ولی خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده!!!

انا تا ثلاث ماه دیگر مرتباً فی هر هفته واحد نامه العاشقانه برای انت مینویسم ! تا بحال زارنا متفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلم لایرسون آنقدر اشکنامن الچشمنا سرازیرون تا جان آفرین تسلیمون !!!

آنکه من الفراقک زرداً و لاغرون

+ ساعت 14:10 نويسنده عاشق دل تنها |

 سميرا خانم فقط 15 سال داشت كه توي چت با پسري آشنا شد ، پسري 18 ساله به نام آرش.

چند وقتي با هم چت مي كردند تا بيشتر با هم آشنا بشن . بعد يه روزي قرار گذاشتن همديگرو ببينن...بله ديدن ، شايد خيلي عجيب باشه ، اما از هم خوششون اومد ، دوستيشون شروع كرد به ريشه كردن تا اينكه شد يه عشق واقعي .

سميرا كه تا بحال نتونسته بود عشق رو به اين خوبي درك كنه ، ديگه كاملا عاشق شده بود شايد طوري كه حتي اونو از پدر و مادر خودش بيشتر دوست داشت ، اونا زندگيشون شده بود ، با هم بودن. با عشق هم زندگي كردن ، سميرا رو ديگه از اين شادتر نميشد ديد. روزايي كه مدرسه ميرفت مي دونست اگه زنگ مدرسه بخوره يكي پشت دره كه هميشه با يه شاخه گل مياد ديدنش ، شاخه گل رو از اون مي گرفت و با هم مي رفتن بيرون . ديگه از زندگي هيچ چيز نمي خواست ، فقط وقتي مي خوابيد به ياد فردا بود كه بازم آرش رو ببينه ، عشق اونها به حدي رسيد كه ديگه هيچ كي نتونست اونها رو از هم جدا كنه وهمين باعث شد كه خانواده آرش و سميرا با هم آشنا بشن و ديگه كسي نمي گفت كه چرا اين 2 تا با همن ، تنها چيزي كه اونها رو از هم جدا مي كرد تاريكي شب بود.

 روزها گذشت ، يه روز از روزاي خدا آرش تصميم گرفت بره مسافرت شمال و بدرقه آرش گريه هاي سميرا بود ، تا اينكه دوباره برگرده ... يك هفته.

اما اين يك هفته براي سميرا به اندازه يه دنيا بود ، اما آرش رفت وتنها كار انتظار بود . بالاخره يك هفته تموم شد و آرش داشت بر مي گشت خونه ، سميرا منتظر زنگ تلفنش بود كه بره ببينتش ، ناگهان تلفن زنگ زد؛ سميرا بي اختيار به سمت تلفن رفت ، تو دلش يه شور عجيبي مي زد ، نه آرش نبود ؛ مامان آرش بود ، اما چرا اينجوري ، مامانش داشت گريه مي كرد اما چرا ؟ سميرا ديگه طاقت نداشت . پرسيد . ولي كاش نپرسيده بود .

گوشي تلفن از دستش افتاد...تكون نمي خورد. انگار كه برق گرفته باشتش ، بله متاسفانه آرش توي جاده شمال توي برگشت از اين جاده تصادف كرده بود و دچار ضربه مغزي شده بود...... و توي بيمارستان در حالت كما بود . مامان باباي سميرا اونو بردن بيمارستان . اما سميرا هنوز توي اين دنيا نبود . انگار كه اون ضربه مغزي شده بود . رفت توي اتاق آرش . يه نگاه به آرش كرد كه عين يه فرشته خوابيده بود يه نگاه به تك گل سرخي كه اونجا بود . به ياد خاطراتش افتاد . ياد همون گل سرخ كه روزي آرش اونو به سميرا هديه مي داد . به ياد اون روزايي كه سميرا شعري براي آرش مي خوند.... حالا سميرا 17 سالشه . هيچ وقت نتونسته بود خاطره آرش رو از ياد ببره . سميرا اون دختر شاد وسر حال كه هميشه شعرايي مي گفت كه طراوتش باعث شادي همه مي شد حالا بازم شعر مي گه ولي شعري غمگين و ديگه هيچ وقت اين شعرا رو جايي نمي فرسته و به هيچ كي نمي ده و ميگه اين شعرا بايد جايي برن كه آرش رفت... ما چون دو دريچه روبروي هم آنگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش وخنده هر روز قرار روز آينده اكنون دل من خسته وشكسته زيرا يكي از دريچه ها بسته نه مهر فسون و نه ماه جادو كرد نفرين بر سفر كه هرچه كرد او كرد .

+ ساعت 16:25 نويسنده عاشق دل تنها |