تبليغاتX
عاشق دل تنها

. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی

اين رسم زندگي نيست

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

 همديگر را ميبينيم ، که هر کدام در دنيايي غوطه وريم ، به همديگر عشق ميورزيم اما يادمان نميايد که زماني غوطه ميخورديم در خلئي که پديد آورده بوديم براي دوست داشتن .
امروز نشسته ايم و همديگر را گوشزد ميکنيم که عشق درد است ، دوري بايد کرد از آن ، اما فراموش کرده ايم که روزي عاشق بوديم و ميمرديم براي يکديگر .
امروز ميگوييم که يار کسي بودن آسان است ، اما نميدانيم که عاشقي در انتظار ماست که يارش باشيم و
ياري ميکنيم با هر آنکه از راه ميرسد  .
يادمان نميايد زماني يار کسي بوديم که دوستمان داشت و ادعا ميکرديم که دوستش داريم و فراموش کرده ايم خاطراتمان را .
اين رسم زندگي نيست ، اينکه فراموش کنيم آنچه را که نميخواهيم و بياد آوريم آنچه را ميخواهيم  .
همديگر را ميبينيم و از کنار هم ميگذريم مثل باد ، حتي بي مصرف تراز بادي که از کنار انسان ميگذرد که شايد باد نوازشي بر صورتمان باشد اما ما آدمها براي يکديگر هيچ تلاشي نميکنيم .
فکر ميکنيم که بايد ما را دوست داشته باشند ولي آنکه را ميخواهيم دوست داريم و آنکه را نميخواهيم دوست نداريم .
دل عاشقي را ميشکنيم و ادعا داريم که منطق راه زندگيست اما زماني که دلمان را ميشکنند زمين و زمان را لعنت ميفرستيم .
و خدا را گله ميکنيم .
اين رسم زندگي نيست ، يعني اين رسم آدميت نيست که خودمان را از آنکسي که ما را ميخواهد دريغ کنيم
آنکسي را که ميخواهيم در کنار خود نگاه داريم و فرصت رفتن ندهيم ولي آنکس که مارا ميخواهد را از خود برانيم و دور کنيم .
اگر سگي داشته باشيم به هر طريقي خواسته هايش را برميآوريم ، دلمان برايش ميسوزد اگر گازمان هم بگيرد .
از خود دورش نميکنيم بخاطر وفايش ، اما به هيچکس وفا نميکنيم و آنکه وفا ميکند به ما ، آن را ميشکنيم

حرفهايمان آسمان را چاک چاک ميکند اما اعمالمان يکديگر را حتي خوشحال نميکند .
ميدانيم که کسي نميفهمد آنچه را که ميگوييم عمل نميکنيم ، همين است که هميشه نصيحت ميکنيم که
دل شکستن هنر نميباشد اما اين را حتي حاضر نميشويم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان کمي محبت نشان دهيم .
هر که را بفهميم که به ما نياز دارد دوري کنيم از او و به آنکس که نياز داريم بچشبيم
نه ، اين رسم زندگي نيست
رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم .
رسم زندگي اين است که اگر خواستيم ، بخواهانيم  .
رسم زندگي اين است که اگر خواستند ، بخواهيم .
اين است که اگر ديديم ، ببينانيم .
اين است که اگر گفتيم ، عمل کنيم .
رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست  .
رسم زندگي نوازش شکسته هاست  .
رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم ، انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم .
نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم .
اين رسم زندگي نيست .
ما به رسم زندگي عمل نميکنيم .
عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط .
آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کسيت که ما را بخواهد .

  اين رسم زندگي نيست

+ ساعت 14:42 نويسنده عاشق دل تنها |

ارزش عشق

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و

نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست     نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .

+ ساعت 13:33 نويسنده عاشق دل تنها |

فريب

سه شنبه سوم بهمن 1385

ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود ؛ فريب مي‌فروخت . مردم دورش جمع شده‌ بودند ،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند .
توي بساطش همه چيز بود : غرور ، حرص ،‌ دروغ و خيانت ،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد . بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را .
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد . حالم را به هم مي‌زد . دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم .
انگار ذهنم را خواند . موذيانه خنديد و گفت : من كاري با كسي ندارم ، ‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم . نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد . مي‌بيني ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن . زيركي و ايمان ، آدم را نجات مي‌دهد . اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند .
از شيطان بدم مي‌آمد . حرف‌هايش اما شيرين بود . گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت .
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود . دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم .
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي ، چيزي از شيطان بدزدد . بگذار يك بار هم او فريب بخورد .
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم . توي آن اما جز غرور چيزي نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم ،  فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم ، ‌نبود ! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام .
تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم . تمام راه خدا خدا كردم . مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم . عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم . به ميدان رسيدم ، شيطان اما نبود .
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم . اشك‌هايم كه تمام شد ، ‌بلند شدم . بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم ، صداي قلبم را .
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

+ ساعت 16:46 نويسنده عاشق دل تنها |