. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی
|
دست خودم نيست . . .
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست ! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست !
"هیچ کس"، معشوق توست
شنبه بیستم مرداد 1386 عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد .
عاشق گفت : خدایا ! عشق ، سفری دور و دراز است . من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سال ها و قرن ها ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم ، باز هم کم است .
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است . به کسی که همراهی اش کند . به کسی که پا به پایش بیاید . به کسی که اسمش معشوق است .
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد . عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت . جز چند ثانیه که خدا به او داده بود . عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت . جز خدا که همیشه با او بود . پس عاشقان هميشه تنها هستند .
به یاد دوستم آرش
جمعه دوازدهم مرداد 1386 وصیت نامه ی عشق و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد. دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم . چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم . صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد. بعد از مرگم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان ببينند که پس از اين همه رنج و سختي چيزي با خود از اين دنيا نبرده ام، دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم ، چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم . وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم . وقتي مردم روي قبرم ننويسد نه شعري نه شعاري ننويسيد كه بودم از چه تباري . وقتي مردن آخرين نقطه ي راهه نميخواد سنگ روي قبرم بگذاريد وقتي هر اومدني رفتني داره نميخواد گل روي قبرم بكاريد خيلي وقتا پيش از اين مرده بودم عمري دلمرده به سر برده بودم بدون سنگ بدون نام ونشون چوب اين زندگي رو خورده بودم سحرگاهان که تابوتم بدوش آشنایان رهسپار خانه ی جاوید می شود تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی... بگو رفتی برو..... .....منزل مبارک.... زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت . مهربون بود ولي مهرنورزيد . طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد . در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيافت . در زندگي احساس تنهائي مي نمود ولي هرگز دل به كسي نداد . زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن . روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم كنند ... خدایا جهنمت فرداست ٬ پس چرا امروز می سوزم ؟؟؟؟ سلام بچه ها اميدوارم كه حالتون خوب باشه ، اگه ميبينيد دير آپديت كردم ، اگه ميبينيد كه پستم اينقدر غمگينه به خاطر اينه كه چند روز پيش دوستم با خوردن تعداد زيادي قرص خودكشي كرد اونم فقط به خاطر دوست دخترش كه سرطان خون گرفته بود ، نميدونم كه كاره درستي كرده يا نه ، ولي اون دوتا كه اين دنيا به هم نرسيدند اميدوارم كه اون دنيا به عشق هم برسن ، فقط ميتونم اين جمله رو بگم كه : آرش جان روحت شاد عزيزم .
|
|
|