. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی
|
می گفت عا شقم
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد . از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ... گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد . گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش . گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است . گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است . گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای . گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ........ گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی . گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن. گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است . گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است . گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است . گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر ... به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ....... آهی سردی کشید....
|
|
|