. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی
|
در زمانهای قدیم . . .
یکشنبه سی و یکم تیر 1386 در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضایل دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک ! همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوری فریاد زد من چشم میگذارم ، من چشم میگذارم ، و از آنجایی که هیچکس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک..دو...سه...همه رفتند جایی پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد ... ودیوانگی مشغول شمردن بود : هفتاد و نه ... هشتاد ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد . جای تعجب هم نیست چون همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید : نود وپنج ... نود و شش ... وقتی دیوانگی به صد رسید ، عشق پرید و در بین یک بوته گل رزپنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام ، دارم میام ! و اولین کسی را که پیدا کرد ، تنبلی بود ، جون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته دریاجه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آنرا در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد ، با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم ، من چه کردم ! چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو! و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست ...
|
|
|