. . . اگه یکی بفهمه که خیلی دوستش داری اون وقته که برای همیشه از دستش میدی
|
به او بگوئید که دوستش داشتم !
جمعه دهم اسفند 1386 هر چه گفتم و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود ... هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه با عشق و احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود ... دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری ... تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز ميكردم ؟ من هستم و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته است و من تو را دوست میداشتم ، گرچه تو این دوست داشتنم را باور نداشتي .... کاش میدانستی كه قلبم یک آرزو داشت و تنها آرزویش تو بودي !
و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میداشت و آن تو بودي!
دوستت داشتم ؟ آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی که شب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه به یاد او به آسمان عاشقی ، به مهتاب و ستارگان نگاه می انداختید ، و ای دو چشمی که مرا عاشق او کردید و مرا در دنیای عاشقی اسیر کردید شما به او ميگفتيد که دوستش داشتم ... آری به او ميگفتيد که خیلی دوستش داشتم ....
|
|
|